خرید بک لینک

این روزهارو اصلا نمیفهمم.خوابم..بیدارم...تو گیجی مطلق به سر میبرم.یه جور اغما.هر شب که میخوابم به این فکر میکنم که فردا بهتر از امروز خواهد بود و فردا به این نتیجه میرسم که امروز بدترین روز زندگیم بود.بی اراده،بی دلیل اشکهایین که ریخته میشن و حرفایی ک چال میشن و آدمی که اصلا نمیدونه حتی ازین زندگی چی میخواد..

روزهایی ک درس نمیخونم اونقدر حالم خراب میشه که دوست دارم سرمو بزنم به دیوار

امروز از خواب بیدار شدم و دیدم از آموزشگاه زنگ زدن ک پاشین بیاین کلاس...چه وضعشه عاخه..اونم با استادی که فقط ادعاش میشه...سر همین مسئله تستها و اینا اعصابم خورد بود به شدت،رفتم سر کلاس با اون متلکش خورد شدم رسمن...ینی فقط مراعات سن و سالشو کردم

ناگفته نماند سردرد افتضاحی ک از ظهرش گرفته بود منو چون دیشب بیدار بودم تا صبح و صبح خواب بودم تا ظهر...برگشتم از کلاس چپه شدم رو تخت،بیدار شدم با همون طوری

نون قهر کرده بود و به هیچ صراطی هم مستقیم نبود.نمیدونم چشه چرا تغییر کرده انقد

یکی دو ساعتی درس خوندم دیدم سرم اونقد سنگینه که فقط تو این شرایط نقاشیه میتونه ب دادم برسه...

بعد از نقاشی بهتر شدم خداروشکر،بشقاب سین رو رنگ کردم

زنگ زدن به نون و جواب تلفنمو نداد و استوری شب ارزوهاشو و عکس من و اسم کراششو بی محلیاشو اف شدن یهوییش

خدایا دیگه نمیکشم

امروز من در قالب چند جمله کوتاه

شبم بخیر

باید شروع کنم هر روز بابت چیزهایی که دارم خداروشکر کنم تا حالم بهتر شه

امروز خداروشکر میکنم به خاطر داشتن مامانم❤ و بخاطر ارامشی که خدا درونم گذاشته تا با نون دعوا نکنم! و بابت داشتن مامان بزرگ جون

برچسب: نویسنده: آریا افشاری تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 19:44

صفحه بندی