دیروز برای سین جهیزیه بردیم..مادربزرگه و نون هم اومده بودن.میم و خواهراش هم بودن...خداروشکر...
دیشب سه خوابیدم!تا نزدیک 2 مشغول نوشتن گزارش این هفته م و تا مرور و آماده ی خواب شدم سه شد..که آخرش هم میم گفت دروس مونده ت رو فردا بخون و یکشنبه هفته جدید رو شروع کن...امروز صبح وقتی مامان اومد بیدارم کنه گفت تو چرا حالت اینجوریه؟کی خوابیدی؟ گفتم مامان تو رو خدا بزار یکساعت بخوابم بعد برم مدرسه..رسما دارم میمیرم..خوابیدن اون یکساعت افاقه ای نکرد..بازم اون کابوسی که چند وقته ولم نمیکنه..بعد از این ک پا شدم حس به زمین و زمان فحش دادنو دارم...الان تو مدرسه ام
توی راه به این فکر میکردم تو این هفت روز تا جایی که تونستم بهت فکر نکردم اگر همینجوری پیش بره امیدوارم تا سال دیگه همین موقع فراموشت کنم..بعد شاید یه روز ببینمت و بگم:بعد چند سال اتفاقی دیدمت...انگار یکی پاهامو پا بند زد...با یه بچه رد شدی..که خیره شد به من یه لبخند زد!
چقد شبیه تو مثه ماهه
98/11/19
برچسب:
نویسنده: آریا افشاری