صد و چهل و شش - تاریخ: 1399/1/29 ساعت: 4:28
بلخره نمایش ایران و میراث معماری رو تموم کردمممدر واقع حس میکنم شاخ غول شکستم! از پر چالش ترین های این هفته بود
صد و چهل و هفت - تاریخ: 1399/1/29 ساعت: 4:28
چقد امروز روز بدی بود.از زمان بیدار شدنم با همه دعوا گرفتم.دیگه از خودم خسته شدم. مثل سعدی که از دست خویشتن فریاد.من هم از دست خویشتن فریاد.هر چقدر سعی میکنم خوب باشم،دوباره همان آدمِ بدِ گذشته میشوم.ای کاش مرا ببخشند.
صد و چهل و نه - تاریخ: 1399/1/29 ساعت: 4:28
بازم برگشتم به کنج تنهایی خودم.چقدر یادم رفته بود که اینجا پناهگاه منه.وقتی چشمامو میبندم،دلم میخاد همه چی یادم بیاد بجز 21 روز گذشته رو...فشار روحی که من تو این سه هفته متحمل شدم،صد و بیست درصد بالات
صد و سی و سه - تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 19:44
جایی خوندم ترس از عاشق شدن یه بیماری شناخته شده ی روان شناسیه که اسمش فیلو فوبیاست! نمیدونم چقد درسته اما اگر همچین بیماری ای باشه من صددرصد مبتلا ام! دلم گریه میخاد کجاست شونه هات!؟
صد و سی و چهار - تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 19:44
صبح دانشگاه و بعدظهرها هم آموزشگاه تدریس میکرد..عصر تا نیمه های شب تو آتلیه شخصیش کار میکرد.هنرجوهای زیادی داشت.دختری اکتیو و پرانرژی بود همه اونو با خنده هاش و مهربونیش میشناختنولی اون.. هر شب با گریه میخابید..:))
صد و سی و پنج - تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 19:44
چرا انقد میم رو دوست دارم؟؟اونو مثه فرشته ی نجات خودم میدونم!
صد و سی و شش - تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 19:44
دیروز برای سین جهیزیه بردیم..مادربزرگه و نون هم اومده بودن.میم و خواهراش هم بودن...خداروشکر... دیشب سه خوابیدم!تا نزدیک 2 مشغول نوشتن گزارش این هفته م و تا مرور و آماده ی خواب شدم سه شد..که آخرش هم می
صد و سی و هفت - تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 19:44
روزای شلوغ کنکوری..ثبت نام...دم عید..نقاشی های عقب مونده...این وسط دلتنگی نون هم سخت و سخت تر!هفته ی دیگه تولدشه و امیدوارم خدا بخواهد و بشود و ببینمش و اون دوتا عروسکو بهش بدم..خودم عاشقشون شدم میترس
صد و سی و هشت - تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 19:44
نمیتونم انکار کنم دلم براش تنگ شدهنمیتونم انکار کنم که هنوزم وقتی عکساشو میبینم دلم میلرزهنمیتونم انکار کنم هنوزم دوسش دارمنمیتونم انکار کنم هنوزم عاشقشمنمیتونم انکار کنم میمیرم براش...هنوز..همیشه...تا ابد! فرق بود و نبودت،فرق مرگ و زندگیشه!
صد و سی و نه - تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 19:44
این روزهارو اصلا نمیفهمم.خوابم..بیدارم...تو گیجی مطلق به سر میبرم.یه جور اغما.هر شب که میخوابم به این فکر میکنم که فردا بهتر از امروز خواهد بود و فردا به این نتیجه میرسم که امروز بدترین روز زندگیم بود
آخرین نامه-چهرازی - تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 23:52
ببخش اگه نبودم اونی ک میخواستی.دوست داشتم باشم..بلد نبودم.تو هم دیگه فکر من نباش.غصه نخور.نیا از پشت میله های آسایشگاه یواشکی نگام کن.خوبم..خیال کن دیوونه یه شب خوابید تو حوض خالی مورچه ها خاک ریختن روش کلاغ واسش مرثیه خوند،برف اومد...همه یادشون رفته منو..تو هم بخند و بگذر و فراموش کن که دنیا محل گذ...
صد و سی و یک - تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 23:52
یه cm ای داشتم که متاسفانه آدرس نداشت،پاسخشو اینجا میگم،،دوست عزیز!کسی که داره میره،هر جور هم که باشه،بلخره اونیه که یه زمانی عاشقش بودیو و با تموم وجودت میخواستیش. و لایق این نیست با به درک و گور باباش بدرقه بشه.دل آدم که لباس نیست هر روز وصله پینه ش بزنی..پس بذار اون عشقت تا ابد برات مقدس بمونه..ن...
صد و بیست و یک - تاریخ: 1398/9/18 ساعت: 22:04
دیشب خوابت را دیدم...بعد از سالها! بعد از سالها باز حس کردم همان دختر نوجوان چهارده ساله ام که حاضر است برای یک لحظه دیدنت جان بدهد...همانی که آرام صدایت بزند*** جانم و بارها جانش برود و برگردد تا تو بگویی جانم...صدایت بزند و تو صدایت را قنداق آرامش او کنی...نگاهت کند،سرت را زیر بیندازی و آرام یا عل...
صد و بیست و دو - تاریخ: 1398/9/18 ساعت: 22:04
بیست روز دیگر هجده سالگی ام تمام میشود..و من متعجب از این که سالهای نوجوانی ام چه بیهوده و بیخودی گذشت!مثل دوران کودکی ام، و همینطور خردسالی ام.بنا بود هجده سالگی بهتر از این ها باشد.اما مگر همه چیز
صد و بیست و سه - تاریخ: 1398/9/18 ساعت: 22:04
وقتی نبودم نون گوشیو منفجر کرده بود.. کاش بودی..الهی همیشه باشی..با کلی ایموجی ناراحت..حالا ک اومدم بعد چند مین یهو رفت:/ چ خبره چ وضعشه
صد و بیست و چهار - تاریخ: 1398/9/18 ساعت: 22:04
صبح حسابان خوندم، بعدظهر گسسته، عصر هندسه...رسمن مغزم پاچید!نشستم یکم مبانی بخونم ذهنم آرامش بگیره،همین ک باز کردم گرخیدم...تناسب طلایی!!!!
صد و بیست و پنج - تاریخ: 1398/9/18 ساعت: 22:04
نمیدونم چرا دلم نمیخاد الف متوجه صمیمیت بین من و نون بشهنمیدونم چرا با اینکه میخام ازش فاصله بگیرم اما گاهی اوقات به طرز احمقانه ای باهاش گرم میگیرم و صحبت میکنمنمیدونم چرا میم علی رغم حرفاش،بهم بی مح
صد و بیست و شش - تاریخ: 1398/9/18 ساعت: 22:04
از جلوی خانه رد شدم،اری..همان خانه،جایی که شب ها را در آغوشش صبح کرده ای،همان جایی که از تو دوستت دارم هایت را شنیده و جایی ک هر دم لبانش را بوسیدی..همانجا.یعنی جهنمِ من#چرت_و_پرت_نوشت
صد و بیست و هفت - تاریخ: 1398/9/18 ساعت: 22:04
نمیدونم من هم شیش سال بعد مثل میم (خواه پیروز یا شکست خورده)میتونم از فرزانگان بنویسم و براش ابراز دلتنگی کنم یا اعتراف کنم دوسش دارم؟بلافاصلع به خودم جواب منفی دادم.(این ک تنها نکته ی مثبتش برای من د
صد و بیست و نه - تاریخ: 1398/9/18 ساعت: 22:04
رفتی...گذاشتیمونو رفتی...دخترتو..پسرتو.. و همسری که باید کوه صبر باشه....شاید قبل ازین ک هق هق های خودمو بشنوم فکرشو نمیکردم چقدر برام بوی باباجی رو میدادی..روحت شاد عمو جانم❤